احساسات پدر
امروز من و بابایی داشتیم در مورد تو حرف میزدیم و از آینده زیبایی که با تو داریم و خواهیم داشت سخن می گفتیم
............. نمیدونی آقای پدر
تورو چه قد دوست داره و قربون صدقه ات می ره نمیدونم وقتی که دنیا بیای می خواهد چه کا رکنه ..........می خوای چند نمونه از کاراشو بگم ؟؟میدونی چه کار کرده ؟ دیروز رفته یه مغازه سیسمونی و کلی در مورد سیسمونی و لباسهای نوزاد پرس و جو کرده و با لیست اومده خونه ........ بهش می گم این لیست چیه ؟ می گه لیست خرید واسه نی نی / لیست سیسمونی وروجکم .................... می خوام همه رو بخرم
............. نمیدونی آقای پدر یا چند روز پیش رفته دوتا عروسک خرسی خوشگل خریده یکی قرمز و یکی زرد .......بهش می گم مگه قرار نیست با هم دیگه بریم واسه نی نی خرید کنیم تو که تنهایی داری می ری ؟ پس من چی ؟ منم دلم میخواد ......... میگه : اشکال نداره من که نمی تونم جلوی احساسات پدرانه خودم رو بگیرم ......... نمیدونی چه قد ذوقیدم وقتی بابا نادرتو اینهمه خوشحال و شاد دیدم فکر کنم احساساتش دیگه فوران کرده مثه کوه آتشفشان ........... اما خوب اشکال نداره کار زیاد بدی که نکرده واسه حبه انگورکمون رفته خرید دیگه / ای بابا .....من چه سخت می گیرم اونو باباست دیگه !!!!!!!!!!!!![]()

+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۰/۰۲ ساعت 16 توسط مامان اکی
|